آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

15.به اتاق دخترم خوش اومدین:)

  پشت و روی در ورودی:) ببخشید مامان که یه نمه تنبلم:)) البته قبول کن وقت نداشتم ... و یه مدتی هم عکسها در دسترس نبود که بذارم ... بهرحال اینم اتاق شما:* البته عکسها مال زمانهای مختلفه ... مثلا پرده ها قبل از عوض شدنشون هم هست:) این در کمدت!  اینم کالسکه ت از رو نت البته! عکس کالسکه تم بعده ها میذارم ... آخه کالسکه ت هنوز تو کمده ... ما چون جا نداریم هر چیزی رو زمان نیازش در میاریم :) این کتاب خوشگل هم یکی از چیزای مورد علاقه ی منه ... این کتاب و سی دی سالها پیش برای تولد کیانا خریداری شد آما از اونجا که من همیشه همه چیزای خوشگل رو واسه تو میخواستم بهش ندادم و الان برای توئ...
1 دی 1391

13.دخترکم تولد 6 ماهگیت مبارک:*

امروز 15 آذر دخترکم 6 ماهگی رو به سلامت سپری کرد و وارد هفتمین ماه از زندگیش شد:) دیروز تو نی نی سایت چیزای وحشتناکی خوندم درباره ی واکسن ... نوشته بودن تو اصفهان 4 تا بچه بعد از زدن این واکسن رفتن تو کما:( حالا راست و دروغش پای خودشون ولی این باعث شد برم وبلاگ نی نی ای رو بخونم که بعد از زدن واکسن 4 ماهگی دچار تشنج بدون تب شده بود و از اون به بعد بچه دچار مشکلات زیادی شده ... مثلا یکیش اینکه دیگه نه میخندید و نه گریه میکرد:( یه جورایی بدنش لمس شده بود:( و وقتی پیگیری کردن فهمیدن واکسن چینی بوده:(( جالا این بچه تا کی با این مشکلات دست به گریبانه خدا میدونه ... و واقعا برای کسی مهمه؟؟؟ تو این تحریمها فقط بچه های کوچیک و مریضها دارن ضربه میخ...
15 آذر 1391

12.فینگیلک مامان میشینه:*

پنجشنبه 9 آذر در 179 روزگی آمیتیس بدون کمک کسی نشست:* منتها وقتی نشست اولش رو به پایین متمایل بود و بعد از اندک زمانی هم یه وری غش کرد ولی همونم دل ما رو برد:* دخترم خانوم شده:)  تازه دخترم دیگه رسما غذاخور هم شده ... یکشنبه نشستم نت رو زیر و رو کردم و براش دستورغذا درآوردم ... بیشتر از وبلاگ دوست خوبم ماندانا مامان سپند کوچولو بود که دستورا رو میخوندم و غصه میخوردم که چجوری ماندانای طفلی با عشق واسه سپند خوشگل غذا درست میکرد:( خدا هیچ مادر و پدری رو تو غم بچه شون نشونه:(( خلاصه عصری رفتیم قابلمه و ماهیچه خریدیم برای سوپ ... ماهیچه خریدن هم جای خودش کلی جالب بود:)) اینجا ماهیچه نداشتن! میگفتن باید یه سردست کامل بخرین! خلاصه که آخر...
9 آذر 1391

11.ما و تاسوعا و عاشورا

از چند روز قبلش میگم ... که مامانی و بابایی اومدن فامنین پیش ما:) 3شنبه عصری مامان و بابا اومدن پیشمون ... خیلی خوبه آدم اینجا تنها نباشه ولی واقعا نمیشه از همه توقع داشت هی بیان پیشمون ... بعد از اونور من هم اخلاق بدی دارم که کسی تو خونه م باشه سختمه! حالا فرقی نمیکنه اون کس کی باشه!!!  فرداش رفتیم همدان ... اول رفتیم گنجنامه ... تا رسیدیم اونجا که مه شدیدی هم بود آمیتیس پیف کرد:)) منم بهشون گفتم شما برید من میمونم تو ماشین ... خلاصه بعدش رفتیم دنبال هگمتانه گشتیم ... مرتضی دیگه خیلی وارد شده به شهر همدان ولی من فقط گنجنامه رو بلدم:)) خلاصه اونجا هم چون دخترک خوابش میومد تو ماشین موندم :) البته من چون اینجاها رو رفته بودم علاقه ای ...
6 آذر 1391

10.عشقمی کوچولو:*

خوب یه هفته اس برات ننوشتم ... اینجا چون اتفاق خاصی نمیفته هفتگی مینویسم برات:) دوشنبه خیلی بارون اومد مرتضی اینا هم که فکر میکردن فردا هم بارونیه کارگاه رو تعطیل کردن و عجب روز صاف و آفتابی ای هم بود سه شنبه:)) صبح یه سر رفتن کارگاه و اتوبان رو بستن بعد اومدن خونه .... ظهر پاشدیم رفتیم همدان و اول رفتیم شیرینی علومی کماج گرفتیم و بعد ناهار رفتیم شکوفه الوند و بعدشم ترشی اینا خریدیم و برگشتیم! فرداش آمیتیس بسیار بد خوابید یعنی از 9 صبح تا 9 شب سرحمع 2 ساعت شاید خوابید و شب هم پدرمون دراومد تا خوابید! امروز شیرین جون بعد از 1.5 ماه بالاخره اومد سری به شوهرش بزنه:)) چهارشنبه از صبح سر و کله زدیم با هم تا باباش اومد خونه ... بعد گفت بالا دعوت...
28 آبان 1391

9.هنوز مریضی:(

امروز تقریبا 21 روزه که مریضی :( زودتر خوب شو مامانی:* چهارشنبه ظهر راه افتادیم سمت تهران ... رفتیم خونه ی مرضی که سیب زمینی هایی که براشون گرفته بودیم و بهشون بدیم تو حیاط مرضی یهویی اومد کریر رو از من گرفت و بردش تو ... اونجا هم مرضی و کیانا و سارینا و مامان همگی با هم با کله رفتن تو کریر و آمیتیس ترسید:دی انقدررررررررررر جیغ کشید که حتی نشد بشینیم چایی بخوریم ... رفتیم مطب دکتر تهرانی ... بهش میگم چرا انقدر طولانی شده مریضیش؟ میگه خوب خیلی شدید بود قارچش:( بعدم نیستاتین ایرانی فایده ای نداره! خوب مرد حسابی از اول میگفتی خارجیشو میگرفتیم! خلاصه که یه نسخه ی جدید داد بهمون ... قرص کتوکونازول که باید 1/4 اش رو تو آب حل کنم و تا 5 روز 12 سا...
20 آبان 1391

8.ورود به 6 ماهگی

عزیز دل مامان امروز 5 ماهت تموم شد و رفتی تو 6 ماه ... خیلی زود گذشت :( دلم برای تک تک اون روزا و حتی بیشتر برای بارداریم تنگه:( روزایی که صبحونه میخوردم و تو خودت رو گوله میکردی میاوردی بالای شکمم سمت چپ! یادش بخیررررررررر روزای تکرار نشدنی:) دیروز بعد از شیر خوردنت احساس کردم هنوز گشنته و بی تابی میکنی ... رفتم 1 دونه موز برداشتم و با قاشق لهش کردم و بهت دادم و بعدش در کمال ناباوری من:)) به راحتی خوابیدی:) پس به این نتبجه رسیدم دیگه شیر سیرت نمیکنه ... زنگ زدم به مرتضی که سر راهت برنج خورده بگیر و بیار چون برنج من دودیه و مناسب شما نیست ... عصری مرتضی که زنگ زد گفتم بیا دنبال ما و ما رو هم ببر خوووووووو ... تنهایی پوسیدم تو خونه:دی بارون...
15 آبان 1391

7.اولین غذا با قاشق:)

چند روزه برات ننوشتم مامانی ... مریض بودی و هستی گلکم:(  جمعه ی 2 هفته پیش رفتیم همدان برگشتنه بی تابی میکردی ... مامانبزرگه میگه مال دندونته ... شبها با جیغ پامیشدی و دلم برات کباب میشد ولی میگفتم از اونایی هستی که بد دندون درمیارن حتما! یکشنبه از حموم اومدی بیرون و طبق معمول داشتی جیغ میکشیدی ته دهنت دو تا دونه مثل تاول دیدم :( فکر کردم دندونته که همه گفتن اولین دندون از اون ته درنمیاد که! خلاصه بازم نگاه کردم شب و دیگه ندیدمش ... گفتم شاید اشتباه دیدم ... خودمم حالم خوب نبود و شب رفتیم 3 تا آمپول زدم و تا صبح به سختی خوابیدم ... صبح که بیدار شدم باز با گریه های تو بود ... دوباره تو دهنت دیدمشون:( زنگ زدم به بابا مرتضی که پاشو بریم ...
12 آبان 1391